

| |
وب : | |
پیام : | |
2+2=: | |
(Refresh) |
در هر گوشه ای، اجاقی به پا کردند. آتش ها شعله گرفتند. سپاهیان، دیوها را فراموش کرده به دنبال آهن بودند. هوشنگ شاه، سپبدا را به سینه اش گرفته، او را بوسید و به سپاهیان گفت:«آهن ها را در آتش بکوبید و آن ها را مانند سرنیزه بیرون بیاورید.»
هوشنگ شاه به آسمان نگاه کرد. اهورامزدا را صدا کرد و از او خواست دیوها حمله نکنند. از ابرها خواست نبارند. از خورشید خواست غروب نکند. از سپبدا خواست او را یاری کند. هوشنگ شاه به آرزوهایش رسید و روزی که دیوها دوباره حمله کردند، سپاهیان همه سرنیزه های آهنین به نیزه های خود بسته بودند. دیوها غرش کنان از دل سیاهی بیرون آمدند.
مانند ستون های سنگی از آسمان پایین آمده، بر زمین پا کوبیدند.
جنگ سختی شروع شد. نیزه ها بر تن دیوها فرو می رفت. آن ها شگفت زده سرنیزه های آهنی را نگاه کردند. بر سنگ ها کوبیدند. به زیر دندان جویدند. نفهمیدند آن ها چه چیزی هستند. دیو آسا که دید، دیوها با نیزه های آهنی زخمی می شوند و بر زمین می افتند فکر کرد و گفت:«اهورامزدا به آدم ها سرنیزه ی جادویی داده، از آن ها دور شوید، بشتابید!» دیوها غرش کردند و از زمین بلند شدند. سپاهیان فریادکشان به دنبال آن ها می دویدند. سپبدا بر دوش هوشنگ شاه ایستاده، آن ها فرار دیو ها را نگاه می کردند و فریاد شادی سپاهیان به آسمان می رفت.
آن ها نخستین انسان هایی بودند
که آهن را کشف کردند...
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 14
بازدید هفته : 371
بازدید ماه : 239
بازدید کل : 215830
تعداد مطالب : 460
تعداد نظرات : 21
تعداد آنلاین : 1